تبليغاتX
Not AnyThing Special

Not AnyThing Special



احسان این را می گفت؛ همانطور که در صندلی ِ سینما فرو رفته بود و با چشمانش، که این بار استثنائا ردی از گریه در آنها به چشم نمی خورد، به پرده ی نمایش ِ فیلم چشم دوخته بود.

احسان می گفت: «وقتی چراغها خاموش می شوند، معجزه رخ می دهد.»

و خوب یادم هست که چطور در تاریکی ِ سینما در صندلی ام فرو رفته بودم و تکرار کرده بودم این جمله را با خودم، بارها و بارها

به دنبال ِ چراغی که مدّتها بود در زندگی ام کوچکترین نوری نداشت ...
به دنبال ِ معجزه ای شاید، ردّی، نشانه ای، علامتی که دستم را بگیرد و رهایم کند از این همه تاریکی

می دانی؟ بعضی وقت ها، بعضی بودن ها بهانه می خواهد!
باید بهانه ای باشد برای ادامه ی راه

و من همچنان در تاریکی ِ مطلق نشسته ام؛
به دنبال ِ ردّی، معجزه ای، چراغی شاید!

چشم انتظار ِ نگاهی که می دانم می تواند رهایم کند از این همه تشویش و خیال و گمان
منتظرم ...






«در میان ِ من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!»






پی نوشت یک:
احسان شخصیت ِ اصلی ِ فیلم ِ دوست داشتنی ِ بهرام توکلی:   اینجا بدون من

پی نوشت دو:
شعر بالا، بخشی از قصیده ی آبی، خاکستری، سیاه - سروده ی حمید مصدق

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 17:7 توسط A Specialist Lizard| |


. . .


پی نوشت :

من از نگاه ِ تو بر باد می شوم ...

پس گاهی ... نگاهی ... نگاهی ... گاهی ...

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:7 توسط A Specialist Lizard| |

Design By : Night Melody